

- راوی
- جبرئیل نوکنده
- نقش
- رییس کل موزه ملی ایران
- تاریخ روایت
- اردیبهشت ۱۴۰۵
- مکان
- موزه ملی ایران، تهران
نیمهشب بود، ساعت از سه گذشته بود که غرش مهیبی، خواب عمیقم را درید و مرا با شتاب به جهانی دیگر پرتاب کرد. چشمانم را با ناباوری گشودم و با اضطرابی که در جانم میپیچید، نور ضعیف تلویزیون را در تاریکی شب روشن کردم. صفحه شبکه خبر، پیام هولناکی را فریاد میزد: «چند انفجار در تهران شنیده شد؛ علت نامشخص است.» بیدرنگ، لپتاپ را گشودم تا حقیقت را در تار و پود اینترنت جستجو کنم. اولین خبری که بر صفحه نشست، تلخ و گزنده بود: اعلامیهای از اسرائیل؛ «حمله به ایران.» در همان لحظه، تمام وجودم به تپش افتاد و فکرم چون تیری، مستقیم به سمت موزه، قلب تپنده تاریخ این سرزمین، پرتاب شد. اکنون چه باید کرد؟ ذهن آشفتهام در میان مقررات موزهداری در زمان جنگ، پروتکلهای اضطراری، و خاطرات تلخ جنگ هشتساله که در اسناد کهن بایگانی موزه یافتم، دیوانهوار میدوید. به سرعت ایمیلهایی به چند موزه بزرگ بینالمللی فرستادم؛ هم برای پرسیدن تجربیاتشان و هم با این امید واهی که شاید بتوان از طرف مهاجم خواست تا بر حریم موزهها، این امانتهای تاریخ، تجاوز نکنند. صبح اول وقت، ورودیهای موزه تحت پایش ویژه قرار گرفتند و ورودی بوستان موزه نیز جهت جلوگیری از ورود احتمالی، بسته شد. در آن ساعات اولیه صبح، هنوز بازدیدکنندگان، بیخبر از هجوم قریبالوقوع، با کنجکاوی به موزه میآمدند. اما ساعتی بعد، بخشنامه وزارتخانه ابلاغ شد: «تعطیلی کامل موزهها و آغاز اقدامات اضطراری.» ما با هماهنگی و برنامهریزی دقیق، و بدون اینکه آرامش بازدیدکنندگان بر هم بخورد، وضعیت اضطرار را به شکلی ملموس برایشان توضیح دادیم. با کمال تعجب و قدردانی، آنها با همکاری لازم، موزه را ترک کردند. پس از ابلاغ بخشنامه، هدف روشن بود: جمعآوری و نجات آثار. وظیفهای خطیر، گویی کوهی عظیم، بر دوشمان سنگینی میکرد. شرایط به طرز غیرقابل تصوری سخت بود. امنای اموال فرهنگی-تاریخی، گنجینهبانان این مرز و بوم، برخی در دسترس نبودند؛ گویی در دل غرش جنگ گم شده بودند. عدهای دیگر، مغلوب اضطراب و نگرانی برای خانوادههایشان، تمرکز خود را از دست داده بودند. جابجایی آثار در زمان کوتاه، آن هم در حالی که عدم اطمینان از چند لحظه بعد، سایه شوم خود را بر سرمان افکنده بود، این بار سنگین را هزاران برابر میکرد. صداهای وحشتناک انفجارها که گهگاه زمین را میلرزاند و اخبار دلخراش از سرتاسر کشور که همچون پتک بر سرمان فرود میآمد، لرزه بر انداممان میانداخت و تمرکز را از ما میربود. تهران، پایتخت، در سکوتی اجباری فرو رفته بود و برای یافتن اندک امکاناتی چون کیسه گونی یا ماسه، مجبور بودیم به شهرهای اطراف برویم؛ سفرهایی که خود، قصه پرغصهای از تلاش و مشقت بود. دوران 12 روزه ی جنگ ، بی شک ، پرتنش ترین و ظاقت فرساترین روزهای کاری اینجانب محسوب می گردد. برگزاری مستمر جلسات کمیته بحران ، اتخاذ تصمیمات میدانی و ضربتی و مدیریت شرایط اضطراری ، امکانات محدود ، بخش هایی از این دوران حساس بود .اینجانب در مقام مدیر موزه، به عنوان یک باستانشناس که همیشه با آثار زندگی کرده بودم، اکنون که مجبور بودم اشیا را از ویترینهای آشنای همیشگی خارج کنم و به تاریکی مخزن منتقل سازم، این جابجایی مصداق وداع بود. هر لحظه وداع با هر شیء، زخمی عمیق بر جانم میزد. نمیدانستم آینده چه در سر دارد. آیا دوباره این گنجینههای بیهمتا را خواهم دید؟ آیا اساساً این آثار باقی خواهند ماند؟ آیا ما، انسانها، در این هجوم ویرانگر، سرنوشت شومی نخواهیم داشت؟ ذهن آشفتهام در این چرخه بیپایان سوالات و ترسها میچرخید. به روزهایی فکر میکردم که بازدیدکنندگان با شوق و اشتیاق به موزه میآمدند. آیا دوباره صدای پایشان را در تالارهای موزه خواهم شنید؟ موزه بدون بازدیدکنندگان، گورستانی است برای اشیا… اما در این میان، باید به عنوان مدیر موزه قوی میبودم؛ باید به همه همکارانم انرژی میدادم و امید میبخشیدم، تا بتوانیم از این طوفان سهمگین عبور کنیم. و در میانهی این طوفانِ هولناکِ جنگ، بارقهای از همدلی در جانمان جوانه زد. همکاران وفادار، چونان کوه استوار، دوستان جانبرکف، با شجاعتی وصفناپذیر، و داوطلبانی که چون فرشتگان نجات از آسمانِ یاری نازل شده بودند، دست در دست هم، بیش از سه هزار و پانصد اثر را از آغوشِ خطر ربودند و به گنجینههای امنِ مخازن سپردند. صد و ده اثر دیگر، چون نگینهایی در دلِ سنگرِ موزه، با جان و دل محافظت شدند. وقتی تصاویرِ دلیرانهی حفاظتِ برجا، در پهنهی مجازی پیچید، موجی از شادی و ستایش، احساساتِ خفته را بیدار کرد. اشک شوق، گونهها را خیس کرد؛ اشکِ قدردانی از امانتداریِ ما، از پاسداریِ ما از میراثِ نیاکان. حتی عطرِ دستهگلها، نشان از حضورِ کسانی داشت که با عشق، به استقبالِ تلاشِ ما آمده بودند. اکثریتِ قاطع، مهرِ تایید بر امانتداریِ ما زدند، هرچند نقدهایِ کوچکی نیز بر شیوههایمان وارد شد. اما در آن روزهای پرهراس، موزه برای ما مثل مادری نگران بود که همهی داشتههایش را در دستانش گرفته باشد. ما هم، مثل فرزندان وفادار همان مادر، با یادِ کلام جاودانهی مولانا که میفرماید: «دوست دارد یار این آشفتگی / کوشش بیهوده به از خفتگی»، سعی کردیم در آن شبهای تاریکِ جنگ به خوابِ غفلت نرویم. تلاش کردیم، ایستادیم و با تمام توان از میراث گرانبهای این سرزمین نگهداری کردیم. و البته، نقدها را با دل و جان میپذیریم و از همهی کسانی که با دلسوزی و نگاهِ مسئولانهشان ما را متوجه کاستیها کردند، صمیمانه ممنونیم. این نقدها مسئولیت ما را برای حفاظت از میراث کهن بیشتر میکند و همین برای ما خیلی ارزشمند و دلگرمکننده است.