دریچه‌ای به سرزمین کهن
روایت زخم عمیق سعدآباد
→ بازگشت به روایت‌هاجنگ و موزه‌ها

روایت زخم عمیق سعدآباد

فتح‌الله نیازی
راوی
فتح‌الله نیازی
نقش
سرباز تاریخ ایران
تاریخ روایت
اردیبهشت ۱۴۰۵
مکان
تهران

یکی از روزهای تلخ جنگ در بامداد بیست و ششم اسفند ماه هزار و چهارصد و چهار در حوالی ساعت 3 بامداد انفجارهای مهیبی شهر را لرزاند؛غافل از اینکه این انفجارها خانه میراثی ما را هدف قرار داده بود. حدود ساعت چهار صبح مدیر موزه نظامی با من تماس گرفت پس از عذرخواهی از اینکه این ساعت صبح تماس گرفته با صدایی لرزان حامل خبر ناگواری بود . باورم نمی شد که بتوانم به سمت مجموعه سعدآباد بروم و اتفاقی را ببینم که من را فرو بریزد. با عجله حاضر شدم و به سمت مجموعه حرکت کردم. به ورودی که رسیدم همکاران حفاظت را دیدم که بسیار در هم ریخته و نگران و سراسیمه هستند. با ورود به مجموعه آقای عدلی مسئول یگان حفاظت سعدآباد را دیدم که مردی با آن هیبت ؛چشمانش پر از اشک بود و اولین جمله اش این بود: کاخ سبز خراب شد! به سرعت با ایشان به سمت کاخ سبز حرکت کردیم .بوی باروت و بارندگی در هم آمیخته بود . خیابان مسیر کاخ سبز با شاخه های شکسته درختان چنار به هم دوخته شده بود. به موزه برادران امیدوار که رسیدم گویی دنیا بر سرم فروریخت دیوارهای فروریخته موزه و پنجره های پرتاب شده و شیشه های درهم شکسته به مانند شیشه ها من را در جای خود شکست و تکه تکه هایم وارد موزه شد. همه چیز در هم فرو رفته بود. کاهگلی که با گچ های شکسته در شیشه های شکسته غبار گرفته در کنار هم بر زمین ریخته و ماتم گرفته بودند. کمی پیشتر رفتیم و عمارت والی را دیدم گویی سنگی از آسمان بر روی این بنا فرود آمده بودو همه چیز را در خود فرو برده بود.دودی از دره کنار عمارت درمیان باران بلند شده بود.نزدیکتر رفتم . این بار آسمان بر سر من فرو ریخت . انگار در فیلم های اخرالزمانی بازی می کردم .درختان کهنسال دره در هم شکسته بودند و دود و باران در هم آمیخته بود گویی زمین سوخته و درختان در مرگ خاموش زمین گریه می کردند. بی تاب بودم که زودتر کاخ سبز را ببینم. به سمت کاخ سبز رفتم شاخ و برگ های شکسته درختان چنار مسیر را بسته بودند. نزدیکتر که شدم شیروانی در هم فرورفته کاخ سبز را دیدم که از سقف جدا شده بود. درب ورودی شکسته بود و باز نمی شد به سختی بخشی از در را باز کردیم . شکوه در هم شکسته این بنای زیبا همه ما را در هم شکست. سکوت عجیبی بود و به درو دیوار می نگریستیم و به گچبریها و آیینه کاری هایی که بر زمین جا گرفته بودند . انعکاس فلس های آینه بر زمین چهره اشکبار ما را به آسمان می رساند. سقف و دیوارهای عریان؛چهره دیگری از کاخ سبز را نمایان کرده بود.تکه های کوچکی که مانند پرهای شکسته یک پرنده زخمی در میان غبار افتاده بود. موج انفجار این تکه های بی جان را نقش بر زمین کرده بود. در آن لحظه فکر کردم که زمان عزا و ماتم و اندوه نیست. روح کالبدی این بناها نیاز به کمک ما دارد و درنگ جایز نیست. چند ساعتی برای دیدن همه ویرانه های موزه ها گذشت . نه زمان اندوه بود و نه زمان ایستادن! همان روزهمه ویرانی ها را از چشم دوربین گذراندیم و ثبت کردیم. البته خوشحالم که انسانی پرانرژی به مانند محسن میر مدیر مجموعه بود و از صبح همان روز با انرژی خوبش ما را همراه کرد. عزاداریهای جمعی تمام شد و در لحظه اول با یک برنامه جمعی ویرانی هایی که آگاهی داشتیم باعث ویرانی جدیدی خواهد شد را تیمار کردیم. به سراغ شیروانی های در هم رفته و زخم ترکش خورده رفتیم. آسمان به جای ما مدام اشک می ریخت و این سیلاب اشک شاید در چند ساعت می توانست ویرانه جدیدی را رقم بزند. با همه داشته هایمان به سراغ شیروانی ها رفتیم و زخم های آنها را تیمار کردیم. کاخ سبز زخم عمیقی بر شیروانی برداشته بود. ابتدا فکر کردم که کار ما نیست و چیزی نداریم که به سرعت تیمارش کنیم و ولی هر لحظه اشک آسمان شدید و شدیتر شد. با رضا کرمی مسئول تآسیسات و مهدی کلاگر نیروی خدمات تصمیم گرفتیم بر روی شیروانی کاخ سبز برویم. هر چند همه به من می گفتن که کار خطرناکی ست چون احتمال ریزش سقف کاخ وجود دارد و ما آسیب خواهیم دید ولی اندوخته های سالهای زندگی با آثار تاریخی سرزمینم به من آموخته بود که این آثار خود نگهبان مردمش است و بی محابا بر روی شیروانی رفتیم و هر آنچه در توان داشتیم برای برگرداندن شیروانی کاخ بر روی سقف و تیمار آن استفاده کردیم. بارندگی شدید امانمان نمی داد و هیچ ایمنی نداشتیم ولی روح این اثر ارزشمند ما را در آغوش گرفت و در همانجا زخم های عمیقش را تیمار کردیم. بعد از اینکه پایین آمدم گویی دوباره زاده شده بودم و لذت آن لحظه وصف ناپذیر بود...روح تازه ای بر ما دمیده شد و توانستیم سقف شیروانی حدود بیست بنای ارزشمند مجموعه را تیمار کنیم. کم کم این روح تازه بر جسم دیگر همکاران سعدآباد سرایت کرد و خیلی از این آدمها برای کمک و همراهی آماده بودند. این بار کمی با تمرکز بیشتری پیش رفتم و یک تیم همراه تشکیل دادم و با برنامه ریزی برای نجات موزه ها و بناهای مجموعه در کنار هم حرکت کردیم. در برخی از روزهای کاری بیش از ۹۰ نفر در تیم نجات بخشی بودند و این یک همراهی خارق العاده بود. برای برداشتن آوار ما با تکه های تزیینات روبرو نبودیم با تکه های شکسته رویای یک سرزمین و معماری بر خاک فرو رفته سر و کار داشتیم. هر بار که خم می شدیم تا تکه ای را برداریم به نسلی فکر می کردیم که روزی دوباره به دیدن این شکوه معماری سرزمینش خواهد آمد و هر لحظه خود را استوارتر می دیدیم که باید طلایه دار نجات و تیمار این اندوه باشیم و با هر قلم مویی که بر غبار دیواره های موزه می کشیدیم گویی برای مبارزه با یک فراموشی بزرگ دست و پنجه نرم می کردیم. اکنون قدم هایمان محکم و محکم تر شده و حس می کنم که نباید بگذارم بخشی از معماری و هنر سرزمینم به ورطه فراموشی برود. پیش می روم با تمام تلخی ها و ناملایمتی هایی که در این سالها بر من فرود آمده و همچنان از این مسیر لذت می برم . شاید زخم هایی که در این مسیر چند ساله خورده ام بیش از زخم های بناهای سعدآباد باشد ولی هنوز انرژی درون این آثار به من دویدن و راه رفتن طولانی را می آموزند. در آینده ای نه چندان دور دوباره شادی مردم در همهمه زنده حضورشان در موزه های سعدآباد را خواهیم دید و انگار سعدآباد زخمی نداشته و استوار در کنار مردم سرزمینش ایستاده است. در ابتدای راهیم و تا تیمار نهایی این معماری ارزشمند ایران باقی خواهیم ماند