

- راوی
- ابراهیم هاشمی
- نقش
- مسئول امور موزه و امین اموال فرهنگی-تاریخی استان کردستان
- تاریخ روایت
- اردیبهشت ۱۴۰۵
- مکان
- سنندج
وقت تنگ بود. تنها دو ماه پیش، با شوقی وصفناپذیر، ویترینهای موزه باستانشناسی سنندج را دوباره چیدمان کرده بودیم. مقابل یکی از ویترینها ایستاده بودم؛ جایی که عاجهای باستانی زیویه، یادگار دوران پرشکوه ماناها، آرام گرفته بودند. بر یکی از آنها نقش حک شدهای دیده میشد؛ روایتی خاموش از نبردی سههزار ساله. همان لحظه غمی کهنه در دلم چنگ انداخت. با خود آرزو کردم کاش دیگر هیچ جنگی رخ ندهد. اما بخشنامهای که از امور موزهها رسیده بود، مهر تأییدی بود بر اضطرابم: «بسته شدن موزهها و جمعآوری دوباره اشیاء و انتقال هرچه سریعتر آنها به مخازن امن». حس سیزیف را داشتم؛ کوهی از وظایف، باری تکراری و طاقتفرسا. باید دوباره و اینبار با وسواسی مضاعف برای پیشگیری از هرگونه آسیب تمام اشیای نفیس را بستهبندی میکردیم و به مخزن انتقال میدادیم. با کمک همکارانم، تکتک اشیا را، در باکسهای پلاستیکیای که نبودشان را در خردادماه بهشدت احساس کرده بودیم، طبق دستورالعملهای حفاظتی جای دادیم و به مخزن سپردیم. هر خبر نگرانکننده از گسترش جنگ ، استرس و فشار را صدچندان میکرد. اما خطر فقط از صدای انفجار نمیآمد. بدترین بخش ماجرا، خلأیی بود که بعد از هر موج نگرانی ایجاد میشد؛ خلأیی که ناآرامیهای اجتماعی را، سریع از آن پر میکردند. ما خوب میدانستیم وقتی شهر به هم میریزد، مرزِ میان «کنجکاوی» و «دستدرازی» سریع ناپدید میشود. موزهها و اموال تاریخی، در چشمِ بعضیها ناگهان از «میراث» تبدیل میشود به «چیزی که باید برده شود». در کمیته بحران، بحث فقط درباره شکسته شدن شیشه و قفل نبود. تهدید غارت مثل سایهای پشت سرمان راه میرفت. هر دستورالعمل، هر تقسیم کار، هر شیفتبندی، باید یک هدف مشترک میداشت: جلوگیری از تبدیلِ آشفتگی به جسارت. میدانستیم وقتی ناآرامی بالا میگیرد، افراد بهانههای مختلف میآورند: «فقط نگاه کنیم»، «کمک میکنیم»، «میدانید اینجا چی هست؟»،و همین جملهها، پلههای غارت را میسازند. بنابراین قبل ازنزدیک شدن افراد، حتی در قالب کنجکاوی، باید مدیریت میشد. تماسها، اطلاعرسانیها، و برخورد با افراد متفرقه هم بخشی از امنیت بودند، چون میترسیدیم یک لحظه بیحواسی، درِ اشتباه را به روی درهای بعدی باز کند. کمبود نیرو، حقیقت را بیرحمانهتر میکرد. تعدادمان کم بود و خطر در چند نقطه همزمان نفس میکشید. برای همین شیفتها را طوری چیدیم که هیچ موزهای بیپشتوانه نماند: ثبت و کنترل کوچکترین اتفاق، ساماندهی و جلوگیری از نزدیک شدن و گزارش فوری. با این حال، هر بار که از موزه ها سرکشی می کردیم، تهدید غارت را مثل زنگ خطر میشنیدیم؛ زنگی که میگفت: اگر افراد سودجو به سمت این ساختمانها بیایند، ممکن است کسی «نجات» را بهانه کند، یا «کمک» را لباس غارت بپوشاند. صبحِ روز سومِ جنگ بود. ساعت شش و بیستوپنج دقیقه. بخش بزرگی از شهر و مردمش هنوز در خواب فرو رفته بودند که نخستین انفجار، تنها لرزشی خفیف بود؛ اما پشت سرش انفجارهای پیدرپی آمدند و لرزشها به صداهایی سنگین و بریدهبریده بدل شدند، انگار کسی شهر را از درون میدرید. بیدرنگ با نگهبان موزه باستانشناسی تماس گرفتم. صدایش میلرزید، میان هقهقی که سعی داشت پنهانش کند گفت: «شیشهها… درها…» اما جملهاش نیمهکاره ماند؛ خبرها سریعتر از کلمات میدویدند. با هماهنگی اضطراریِ معاونت میراث قرار شد یکی از ما خودرو بیاورد. با عجله خودم را به نقطهی قرار رساندم و راهیِ موزه شدیم. خودرو را در فاصلهای دور از محدودهی موزهها پارک کردیم؛ همانجا که به نظر او امنتر بود. تصمیم گرفتیم ابتدا به موزهی باستانشناسی برویم و بعد به موزهی خانه کرد. از آنجا پیاده شدیم؛ تقریباً دواندوان، با قلبهایی که در سینهمان میکوبید: شتابزده، بیقرار، و آمیخته به ترس. وقتی به درِ موزه رسیدیم، نخستین چیزی که به چشم آمد سکوتی سنگین و نامعمول بود؛ سکوتی که زیر پوستش آشفتگی پنهان داشت. وارد حیاط که شدیم، نشانههای آسیب مثل خطوطی روشن پیشِ رو ایستادند: بخشی از ارسیِ هفتلنگه فرو ریخته بود و بسیاری از پنجرههای داخلی در هم شکسته بودند؛ انگار هر شیشه صدای خودش را فریاد زده و خاموش شده باشد. در همان لحظه، به همکاران هشدار دادم که به چیزی دست نزنند تا وقایع دقیقاً مستند شود. یکی از همکاران با صدایی گرفته گفت: «خانه کرد آسیب زیادی دیده.» فاصلهی میان موزه تا خانه کرد را در تکهتکههای زمان طی کردیم؛ انگار زمان معنایی نداشت. از هشتی و دالان که گذشتم، فقط صدای خرد شدن شیشههای شکسته زیر پاهایم سکوت وهمآور را میشکست. وقتی وارد حیاط اصلی شدم، شوکه شدم. ارسیِ باشکوهِ ضلع شمالی - یادگار اواخر دورهی صفویه - که بیست سال هر روز با آن مأنوس بودم، تخریب شده بود. کف حیاط پر از سنگریزه، نخاله و تکههای آهنی بود؛ همانهایی که موج انفجار با خود آورده بود. پاهایم توان ایستادن نداشت. با سختی خودم را به سکوی کنار دیوارِ ضلع شرقی رساندم و نشستم. ناگهان چشمم به ایوان غربی عمارت افتاد: ارسی و درها به شدت آسیب دیده بودند. و آنجا، تصاویر مراسمات و اجرای گروههای موسیقی که بگراند زینتِ اجراهایشان میشد- فرم به فرم- در ذهنم رژه می رفتند… اکنون، پس از گذشت دو ماه، در میانِ این کلافگیها به آرشیو عکسهای اشیاء پناه میبرم. وقتی در عکسها خیره میشوم، به عاجِ سههزارساله میرسم: درخششِ نقشِ کندهشدهاش دوباره امید را در دلِ من زنده میکند. این اشیاء - این میراث گرانبها- طی قرنها و هزارهها مقاومت کرده بودند. دیگر لازم نبود چیزی را حدس بزنم؛ اطمینان داشتم که بار دیگر، این گنجینهها خواهند ایستاد.